تبليغاتX
ايستگاه عشق
سلام به همگی دوستان عزیز که لطف کردن و برام نظر گذاشتن

من دیگه خیلی کم میتونم آپ کنم چون مشغول دانشگاهم

اما شاید گاهی به وبلاگم سر زدم و آپ کردم

برای همتون آرزوی موفقیت دارم

خوش باشید

التماس دعا

خدانگهدارتون



پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 |
تو را دوست میدارم نمی دانم چرا

شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من

حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد

ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام

چه کسی مرا دوست می دارد ؟

ای فرشته نازل شده بر چشمانم

ای شقایق زندگی ام

ای تنها ستاره آسمان قلبم

ای زیباترین زیبای محبت

ای بهانه خواب شبهایم

ای تنها نیاز زنده بودنم

ای آغاز روز بودنم

ای نیمه پنهان من

و تو ای عشق من

تو را با تمام وجود

دوست دارم

 

 

 

 

 

 



دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 |

اشتيـاقي که به ديـــدار تو  دارد دل من

 

 دل ِ من داند و  من دانم و   داند دل ِمن

 

دلتنگي ام را چگونه با دستان خالي محبت تقسيم

کنم  هنگامي که بغض، بيرحمانه بر گلويم چنگ انداخته

 

و اشک معصومانه معبد چشم را ترک ميکند به اميد يافتن دستان تو.

 

جاي پاي غم بر نگاهم را چه کنم که چون جاسوسي هر آنچه در کلبه ي دل دارم را فرياد ميزند.

 

غبار خستگي بر روحم را چگونه پاک کنم ، وقتي که تو نيستي.

 

 



یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 |

دلم گرفته آسمون نميتونم گريه کنم 



  شکنجه ميشم از خودم نميتونم شکوه کنم 



 انگاري کوه غصه ها رو سينه من امده 



آخ داره باورم ميشه خنده به ما نيومده



  دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم 



 تو روزگار بي کسي يه عمر که دربدرم



  حتي صداي نفسم ميگه که توي قفسم 



  من واسه آتيش زدن يه کوله بار شب بسم 



  دلم گرفته آسمون يکم منو حوصله کن



    نگو که از اين روزگار يه خورده کمتر گله کن 



   منو به بازي ميگيره عقربه هاي ساعتم 



  برگه تقويم ميکنه لحظه به لحظه لعنتم 



 آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن 



 نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شکسته تن

 

 



یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 |

احساس

 
 

خسته از تکرار بی حوصلگی ها

 

یک سبد تفنن می خواهم

 

تا بر شبان تیره ی تنهایی خود بیاویزیم

 

و جهانی پر از کتاب

 

بی فلسفه و منطق

 

اما سرشار از احساس سرخ لاله های واژگون

 

پر از ترکیب زیبای یاسمن ها

 

و آسمانی پر از پرنده

 

و این همه آرزوهای من است

 

که ای همنفس آن را

 

نثارت می کنم...

 



جمعه بیستم شهریور 1388 |
میدونم تا ته قصه جدایی در کمینه

 

تو به من امید بده حرف من همینه

 

میدونم لحظه ی شوم نبودنا نزدیکه

 

امیدبده تا ندونم این دنیا چه تاریکه

 

میدونم سخته با من باشی و بدونی  باید

 

بری و تنها شم نگو نتونی شاید

 

نمیگی از هجوم عشق من دلت میگیره

 

میترسی بدونم و دل از غصه بمیره،میمیره

 

سرنوشت سنگ و منم ازجنس شیشم

 

برات مهم نباشه بعدازتو چی میشم

 

تو به من امید بده آرامش بگیرم

 

بگو بی من راحتی تا راحت بمیرم

 

 



جمعه بیستم شهریور 1388 |

عشق تو!

 
 
عشق تو رنگ همون بوته ی یاسه

که همش قد میکشه زود میره بالا

تو مقدس و زلالی مثِ سوگند

روشن و غرق امیدی مثِ فردا

تو سفیدی مثِ برفای زمستون

تو وسیعی٬ مثِ جنگل٬ مثِ صحرا

پُرِ التماسو٬ تو نمی دونی

پُری از ولی٬ اگر٬ نمیشه٬ اما

قبله ی اول و آخرم چشاته

چه کنارم باشی چه٬ اونور دنیا

 



پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 |

 
 
 

 

 



سه شنبه هفدهم شهریور 1388 |

دلم می خواد اینجا باشی تا تو چشات نگاه کنم

کبوترای عشقمو از تو چشات هوا کنم

دلم میخواد اینجا خزون من بهار بشه ...

می دانی که دلم برایت تنگ است

ای کاش وقتی تو را ببینم

تمام دنیا و آدمهای اطرافمان خشکشان بزند...

ای کاش وقتی تو را ببینم از فرط شادی یخ نزنم

و بتوانم بگویم که

چقدر از دیدنت خوشحال شده ام...

ای کاش بتوانم برای همیشه

در چشمانت زل بزنم

ای کاش بتوانم تو را در آغوش بکشم

که دلم سخت برایت تنگ شده است...

ای کاش دیگر حرف از رفتن نزنی و بمانی

ای کاش برای همیشه

با هم بمانیم

برای دیدنت لحظه شماری می کنم

 

 

 



سه شنبه هفدهم شهریور 1388 |

عشق

 
 

آن دلي كز شرر عشق نسوزد دل نيست

آنكه در بازي دل غم نخورد كامل نيست

 

با دل سوخته گر وارد اين راه شوي

گذر از مرحله عشق چنان مشكل نيست

 

عشق جامي است كه بر مستي جان مي كوشد

هر كه نوشيد از اين جام دگر عاقل نيست

 

تا گدائي نكني بر در اربابي عشق

لطف لب هاي تو در بوسه او شامل نيست

 

گر چه در آينه طلعت ما نيست رخت

از تو و عشق تو يك لحظه دلم غافل نيست

 

در غم دوري تو خون جگر بايد خورد

كه در اين راه بجز خون جگر حاصل نيست

 

مي و پيمانه و ساقي همه منع شود

در شبستان تو مستي و طرب باطل نيست

 

زورق و حسرت ديدار به هر سوي مبر

كه در اين بحر خروشنده يكي ساحل نيست

 

دل و دين در ره معشوق بدادي ( لاله)

كه از اين نيز فزونتر بر او قابل نيست

 



شنبه چهاردهم شهریور 1388 |